و هیچ گاه تنهایم نمیگذاشتی
اکنون نمیدانم با این تنهای چه کنم
مانند دیوانه ها به این سو و ان سو میروم تا شاید اثری از تو بیابم
با رفتنت دنیام و رویاهام و ارزوهایم را ....به دست بی کران ها سپردم
در نبود تو دنیا دیگر برایم معنا ندارد
نمیدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در کدام مکانم
خانه بی تو دیگر صفا ندارد
خندهایت و مهربانی هات ......
خانه ای بی روح که حتی دیوارهایش هم رنگ غم میبارد
گل ها دیگر گل نیستند از نبود یکایک پژمرده شده اند ........
نمیدانم وصف حالم چگونه هست فقط این را میدانم دلم دیوانه وار هوایت را کرده است
دلم اون دستان نوازشگرت را میخواهد ...دستانی پر از مهربانی
ای کاش هیچ وقت دستانت از دستانم جدا نشده بود.......
برچسب: ای کاش,ای کاش آب بودم,ای کاش آدمی وطنش را,ای کاش جای آرمیدن بودی,ای کاش نمیرفتی,ای کاش به انگلیسی,ای کاش با تو میموندم,ای کاش می توانستم,ای کاش بمیرم,ای کاش میتوانستند از آفتاب,
نویسنده: سینا محمدی